این روزهایِ من

من ، یک آدم معمولی ام!

" بیست و پنج سالگی"

تا همین دیروز از بیست و پنج سالگی ام ترس داشتم؛ آنقدر گفته بودم تا بیست و پنج سالگی ام چقدر وقت دارم؟ که برایم دور بود؛ خیلی دور. شنیده بودم "بیشتر آدم ها در بیست و پنج سالگی تمام می شوند." بیست و پنج سالگی می شود آخرِ دنیا. امروز ک بیست و پنج ساله چشم باز کردم، آرامش عجیبی داشتم. آرامش از نا امید شدن، از کم آوردن ها، از زیرش  زدن ها، از نرسیدن ها، از هدف هایی ک نشد، از تلاش های بی ثمر، از راه های نصف و نیمه رفته و رها شده و  ... و ... 

امروز در بیست و پنج سالگی، تنها یک چیز برایم تکرار می شود که "این ها گذشته اند و من مانده ام ."

۰ نظر ۴ + ۰ -

" سی ام مهر "

مردِ جلویی یک ریز حرف میزند، می خواهد برود ترمینال مدرس، راننده حوصله اش را ندارد، مشخص است که اصلا حوصله خودش را هم ندارد کله ی صبحی. اول صبح ها گوش هایم بهتر از چشم هایم کار می کنند، چشم هایم هنوز درست باز نشده اند. مرد از نفت و سیاست می گوید تا به ترافیک و آب و هوا و آفتاب کم جان این روزها برسد. کنار دست من یک خانم نشسته است حوصله ام نشده نگاهش کنم، صدایش هم هنوز در نیامده که بشنوم. چشم هایم هنوز بسته است  که می پرسد "ببخشید خانم امروز چندمه ؟ " مغزم به خودش می آید، یادِ خانم طاهری ناظم مدرسه مان می افتم صاف می نشینم، چشم هایم هر کدامشان به ابعاد ال سی دی باز می شوند، زُل میزنم به چشم هایش. یادم نمی آید، واقعا یادم نمی آید؛ سرم را تکان می دهم، آرام می گویم نمی دانم. به ثانیه نمی کشد که تمام تنم آوار می شود؛ آرام تر می گویم هفته ی آینده آبانه. یکشنبه، هفتم آبانه. چند دقیقه ای زل می زند به صورتم. مثل برق گرفته ها سرم را برمی گردانم. مرد جلویی می گوید امروز سی امه . هنوز دارد ادامه می دهد که پیاده می شوم و نمی گویم که از همین الآن بغض لعنتی گلویم را گرفته، نمی گویم که پایش را گذاشته بیخ گلویم. نمی گویم انگار بیشتر از من سن دارد لعنتی. مغزم آلارم می دهد، قرار است نُطق نکشم، قدم هایم بلند تر می شوند،ته گلویم می سوزد و امروز سی ام مهر است.


۱ نظر ۲ + ۰ -

"خودم"

دستم را دور لیوان چایی بند کرده ام، زهره این طرفم می گوید که نمی تواند شکلات بخورد، دلیلش را می پرسم، بدون اینکه بخواهم بفهم از حرف هایش فقط سر تکان میدهم. نمی دانم در جوابش باید چه بگویم؛ خیلی سعی میکنم حواسم را جمع کنم، امیر شیرینی تعارف میکند حواسمان پرت می شود ؛نجاتم می دهد. سرم را بلند می کنم، زُل زده به صورتم. حواسش نمی دانم کجاست. زهره همچنان حرف میزند؛ سرم را طرف زهره می گردانم که  صدایم می زند عکس مهسا را نشانم می دهد، لبخند میزنم ، بار هزارمی ست که می گویند شبیه من است. می گوید: " ببین چقدر شبیه تو هس."  می گویم"  ا ا راست می گیا چقدر شبیه هم هستیم؛چه جالب؛ کیه؟ از بچه های ما هست؟ "
۰ نظر ۲ + ۰ -

" کمک ؟ "

آخرین باری که به کسی کمک کردید؛ کی بوده؟

۵ نظر ۴ + ۰ -

" من، گُنگِ خواب دیده "

پیچ راهرو دومی را که پیچیدم؛ جلو چشم هایم فقط یک حجم آبی دیدم. حجم آبی را با دست هایم محکم گرفتم تا سیاهی جلوی چشم هایم تمام شود و توی همین لحظه غُر غُر های اول صبح مامان یادم آمد، اصرار بر صبحانه خوردنم که سرم گیج نرود. حجم آبی تکان می خورد. دست هایم را انداختم  سرم را بالا تر بردم. فاصله گرفتم. میشناختمش مردِ مهربان روزهای نه چندان دور را با همان لبخند همیشگی اش. میان خنده هایش :" گفت عاشقیا!" زُل زده بودم به صورتش با یک لبخند احمقانه، احوال پرسی اش که تمام شد آرام گفتم : " من فارغ م. استاد! خیلی وقته که فارغ م . " نگاهم کرد. نگاهش نمی دانم چی میگفت. شاید تاسف داشت برایم شاید هم تحسین. برای م مهم نبود هیچکدام. پایین و بالا کردن سرش که تمام شد تعارف کرد که به اتاقش بروم. حوصله نداشتم. تشکر خشکُ خالی کردم و بغض م را خوردم و پیچ دومی را پیچیدم.

۱ نظر ۲ + ۰ -

" خودِ بی نوایم "

چشم هایش که باز می شود، با بگو و بخند و بی خیالی طی کردن دل داری اش می دهم. روزها دست اش را می گیرم آنقدر می چرخانمش که خسته شود، روزِ روشن سرش شیره می مالم با وعده و وعیدهای الکی، شب که می شود به بهانه ی خستگیِ روز میخوابانمش؛ تا سوال پیچم نکند. چشم هایش را که می بندد، نگاهش می کنم و نگرانش می شوم.خودِ بی نوایم را دوست دارم؛ خیلی بیشتر. پا به پایم می آید و صدایش در نمی آید. خودِ بی نوایی که نشسته و گذر زمان را می شمارد. خودِ بی نوایی که شعورش به خیلی چیزها می کشد.
۵ + ۰ -

" علامت سوال "

برای داشتنش چکار کردی؟!

۷ نظر ۳ + ۰ -

" نقطه ضعف "

نشسته آن طرف میز، سرش را بالاتر از صفحه ی لپ تاپش می آورد و زل میزند توی چشم هایم و می گوید: " قیافت غلط اندازه." سرم را بالا  می آورم؛ ابروهایم را می دهم بالا و نگاهش می کنم و پوزخند میزنم. ادامه می دهد: "خیلی خودتو قوی نشون می دی، در حالی که یه حجم بزرگی از ضعف رو داری. نمیزاری کسی بفهمه قوی نیستی." یخ میکنم و تمام تنم آوار می شود، شانه هایم می افتند و لبخند میزنم و چیزی نمی گویم ." خودتو پشت همین حرف نزدن هات قایم کردی." نگاهش می کنم و از پشت میز بلند می شوم. دوست دارم سرش داد بکشم .درست زده وسط خال؛ من چیزی به بزرگی قوی نبودن را از عالم و آدم پنهان می کنم. 

۶ نظر ۷ + ۰ -

" قدر"

  • دلِ شکسته
  • جانِ بی قرار
۱ نظر ۷ + ۰ -

" ماذا فازا ؟ "

قبل ترها اگر روزه نمی بودی، باید جواب پس می دادی، این روزها اگر روزه باشی باید جواب پس بدهی.
۶ نظر ۹ + ۱ -

" تو "

خدا هم بچه بازی ش گرفته. بعضی چیزا رو نشونت میده، میری سمتش، نگاش می کنی، خوشت میاد، احساس خوشحالی ذره ذره وجودتو میگیره از داشتنش همین که دست می بری برش داری، دستشو پس می کشه و لبخند خبیثانه ای میزنه و میره و تو می مونی با یه بغض درشت از نداشتنش. درست مثل دختر بچه ای لوس ننر که عروسکشو نشونت میده، همین که دست میبری بگیری ازش دستشو می کشه و برات زبون در میاره و میره . تو میمونی و یه بغض از نداشتنش.
۱ نظر ۳ + ۰ -

" بعد از 18 سالگی م "


+ مردا دخترای شاد و شنگول رو بیشتر می پسندن

_ خیلی وقته که دیگه دخترِ شادی نیستم.


پ ن : این روزهایِ من امروز چهار ساله شد.

۱ نظر ۶ + ۰ -

" فوبیا "

به زیر پل نگاه می کنم. به ماشین هایی که با سرعت سرسام اور رد می شوند. دارم فکر می کنم اگر همین الان پل بیاید پایین تمام می شوم به راحتی.لق لق نوارهای اهنی زیر پاهایم را حس می کنم و نا خودآگاه می خوانم :" الله لا اله الا هوالحی القیوم لا تاخذه ... "

۴ نظر ۵ + ۰ -

"من "

درست مثل فوتبالیستی که تازه اومده تیم فجر شهید سپاسی؛ داره تمام وجودشو میزاره فصل بعد بره پرسپولیس.

۲ نظر ۲ + ۰ -

" آدمِ خیس، هراس باران ندارد"

زندگی خیلی بیشتر از قبل داره میزنتم زمین و من عجیب تر از همه ی سال های عمرم دارم می جنگم، تقریبا هر لحظه دارم مسابقه می دم، سرسخت تر از قبل. لحظه به لحظه، نفس نفس میزنم ولی کم نمیارم . و عجیب تر اینکه توی تمام لحظه هام تنهام. تنهام و هنوز وایسادم. نمی دونم به چی امید دارم که دارم می دو ام. چیزی نیست در واقع که امیدوارم کنه الا یک عبارت به ظاهر مسخره که داره هی تکرار می شه " یکبار بیشتر جوون نیستی و همه چیزدست خودته."

+نمیدونم این بار چندمی هست که می ام این صفحه رو باز می کنم، می نویسم، بعد هم کنترل آ می گیرم و دلیت میزنم و همه ی حرفای توی گلو موندمو برمیگردونم سرجاشون. این ساعت و این لحظه قبل از دلیت یکی بهم گفت: ترسو.

۳ نظر ۱۲ + ۰ -

" شیر خشکِ نان "

میگم اگر ندارید پس اینایی که چیدید این بالا چیه؟ میگه :" خانم! اینا برای نوزادای نارس هست؛ شما ماشالا دیگه بزرگ شدی! الویت با اوناس "

۲ نظر ۷ + ۰ -

" با این سن ت خجالت هم می کشی؟ "

بزرگترین تهدیدِ این روزهایِ مامانِ منم اینه که میگه :" پا میشی میای غذا بخوری یا بیارم تو اتاقت."

۴ نظر ۵ + ۰ -

" عنوان ندارد"


 موضوعی که بتونه یکیو از پا دربیاره باید توی دانشگاه تدریس بشه.

۰ نظر ۳ + ۰ -

" شکنجه ی روانی "

یکی از مخوف ترین جاهای دنیا بی شک یک ساعت نشستن روی یونیت دندانپزشکی و زیر دستِ دندانپزشکی ست که نمی دانی بلد است ذهن بخواند یا نه و مخوف تر از آن هجوم افکار مضحکی ست که انگار وقت سرشان قطع بوده، جدای آن دردی که باید با جان و دل قبولش کنی.

۳ نظر ۷ + ۰ -

" مرد بودن به جنسیت نیست "

نمی دانم کجا خوانده ام، اصلا نمی دانم همچین چیزی را خوانده ام یا نه، فقط می دانم  که اگر مردها، مرد باشند ما زن ها با خیال راحت زن می شویم و زنانگی می کنیم. مردها وقتی آنقدر مرد باشند ما زن ها هی دوست داریم با ناز حرف بزنیم، ناز کردن را یادمان نمی رود، لوس بودن ها را هم با خیال راحت خودمان می شویم و زنانگی می کنیم، به تمام معنا زن می شویم. گاهی اوقات هم درست برعکس، بعضی مرد ها در برخورد با ما زن ها آنقدر ناز و عشوه می آیند که حالمان را رسما بهم میزنند، حتی شده که از تکان دادن ظریف دست ها و راه رفتن با ناز و عشوه هم نگذشته اند و با همه ی این حرکات و حرف هایشان ما را تا مرز جنون کشیده اند  و اینطور مواقع هاست که ما زن ها باید زن بودن را بگذاریم کنار، آستین هایمان را بالا بزنیم، ناز کردن را فراموشش کنیم ،برویم توی جلد سخت بودن. صدایمان را کلفت کنیم و جلویشان در بیایم نه اینکه اثبات کنیم آنها مرد نیستند یا اینکه این اصول های زنانه مال ماست؛ نه. فقط برای راحتی خودمان. اینجاس که می فهمم زن  بودن به جنسیت نیست درست مثل وقتی که مرد بودن به جنسیت نیست  فقط یک چیز می ماند این وسط که ما زن ها، مرد نُما می شویم یا آن مردها، زن نما ؟!

۱ نظر ۵ + ۱ -