این روزهایِ من

من ، یک آدم معمولی ام!

" آدمِ خیس، هراس باران ندارد"

زندگی خیلی بیشتر از قبل داره میزنتم زمین و من عجیب تر از همه ی سال های عمرم دارم می جنگم، تقریبا هر لحظه دارم مسابقه می دم، سرسخت تر از قبل. لحظه به لحظه، نفس نفس میزنم ولی کم نمیارم . و عجیب تر اینکه توی تمام لحظه هام تنهام. تنهام و هنوز وایسادم. نمی دونم به چی امید دارم که دارم می دو ام. چیزی نیست در واقع که امیدوارم کنه الا یک عبارت به ظاهر مسخره که داره هی تکرار می شه " یکبار بیشتر جوون نیستی و همه چیزدست خودته."

+نمیدونم این بار چندمی هست که می ام این صفحه رو باز می کنم، می نویسم، بعد هم کنترل آ می گیرم و دلیت میزنم و همه ی حرفای توی گلو موندمو برمیگردونم سرجاشون. این ساعت و این لحظه قبل از دلیت یکی بهم گفت: ترسو.

۰ نظر ۹ + ۰ -

" شیر خشکِ نان "

میگم اگر ندارید پس اینایی که چیدید این بالا چیه؟ میگه :" خانم! اینا برای نوزادای نارس هست؛ شما ماشالا دیگه بزرگ شدی! الویت با اوناس "

۲ نظر ۷ + ۰ -

" با این سن ت خجالت هم می کشی؟ "

بزرگترین تهدیدِ این روزهایِ مامانِ منم اینه که میگه :" پا میشی میای غذا بخوری یا بیارم تو اتاقت."

۴ نظر ۵ + ۰ -

" عنوان ندارد"


 موضوعی که بتونه یکیو از پا دربیاره باید توی دانشگاه تدریس بشه.

۰ نظر ۳ + ۰ -

" شکنجه ی روانی "

یکی از مخوف ترین جاهای دنیا بی شک یک ساعت نشستن روی یونیت دندانپزشکی و زیر دستِ دندانپزشکی ست که نمی دانی بلد است ذهن بخواند یا نه و مخوف تر از آن هجوم افکار مضحکی ست که انگار وقت سرشان قطع بوده، جدای آن دردی که باید با جان و دل قبولش کنی.

۳ نظر ۷ + ۰ -

" مرد بودن به جنسیت نیست "

نمی دانم کجا خوانده ام، اصلا نمی دانم همچین چیزی را خوانده ام یا نه، فقط می دانم  که اگر مردها، مرد باشند ما زن ها با خیال راحت زن می شویم و زنانگی می کنیم. مردها وقتی آنقدر مرد باشند ما زن ها هی دوست داریم با ناز حرف بزنیم، ناز کردن را یادمان نمی رود، لوس بودن ها را هم با خیال راحت خودمان می شویم و زنانگی می کنیم، به تمام معنا زن می شویم. گاهی اوقات هم درست برعکس، بعضی مرد ها در برخورد با ما زن ها آنقدر ناز و عشوه می آیند که حالمان را رسما بهم میزنند، حتی شده که از تکان دادن ظریف دست ها و راه رفتن با ناز و عشوه هم نگذشته اند و با همه ی این حرکات و حرف هایشان ما را تا مرز جنون کشیده اند  و اینطور مواقع هاست که ما زن ها باید زن بودن را بگذاریم کنار، آستین هایمان را بالا بزنیم، ناز کردن را فراموشش کنیم ،برویم توی جلد سخت بودن. صدایمان را کلفت کنیم و جلویشان در بیایم نه اینکه اثبات کنیم آنها مرد نیستند یا اینکه این اصول های زنانه مال ماست؛ نه. فقط برای راحتی خودمان. اینجاس که می فهمم زن  بودن به جنسیت نیست درست مثل وقتی که مرد بودن به جنسیت نیست  فقط یک چیز می ماند این وسط که ما زن ها، مرد نُما می شویم یا آن مردها، زن نما ؟!

۱ نظر ۵ + ۱ -

" دارن از تهران میان "

محمد معتمدی توی گوشم داره میخونه، سرمو تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس و چشمام بسته اند، هی وسط اون همه حرفای مونده توی مغزم  دارم فکر میکنم اگر منِ چند ماه پیش اینجا نشسته بود محال بود که از کثیفی پنجره گذشته باشه و حاضر شده باشه سرش و تکیه بده، پنجمین ایستگاه هست که سوار میشن،  با سر و صداشون میفهمم دارن میرن حافظیه، چشمامو باز می کنم و نگاشون میکنم ، دخترک لاغر تر بهم لبخند میزنه، تحلیل مغزم که تموم میشه منم لبخند میزنم. دخترک کناری کوله ی دوربینشو جا به جا میکنه و راحت تر میشینه روی صندلیش، با هیجان خیلی زیاد روسریشو مرتب میکنه و رو به دوستش میگه: "یاسی تیپ ام مطمئنی که خوبه؟ دارن از تهران میانا." یاسی هم میگه که خیلی خوبه. و من چشمام میچرخه روی صورت گرد و تپل دخترک و بسته میشن و لبخند میزنم؛ دوست داشتنی هست. سه پایه دوربینش با یه صدای وحشتناک میفته کف اتوبوس، چشمام باز میشن و باید پیاده بشم.

۰ نظر ۵ + ۰ -

" بهانه های دوست داشتنی (3)"

میون همه همه و صدای پسر بچه های هشت، نه ساله؛ وسط دفتر و کتاب های پهن شده روی زمین نشسته بودم و گوش میدادم ، مهدی میخواست پلیس بشه و تفنگ داشته باشه . فرید یه دکتر مثل دکتر ایاز و روی تابلوش بنویسه دکتر فرید. علی شماره یک که به قول فرید همش تشنج میکنه می خواست بشه مهندس؛ علی شماره دو می خواست اسپایدر من بشه ، یه اسپایدر من شجاع، اشکان با اون معلولیت پاهاش می خواست فوتبالیست بشه و استقلالی. حامد دوست داشت خلبان بشه، خلبان هواپیمای جنگی و ابوالفضل می خواست بشه کفترباز! اگرم نشد مثل اکبر آقا مرغ پَر کنی بزنه .

 وقتی شنیدم منتها الیه آرزوی یک پسربچه 9 ساله اینه که بشه کفتر باز یا فوق فوقش مرغ پر کنی بزنه نمی دونستم باید خوشحال باشم یا  دلگیر. خوشحال از اینکه کفترباز بودن وسط اون همه دکتر و مهندس و خلبان و پلیس شدن برای یه پسربچه 9 ساله  به اندازه کافیه متفاوته و با اون استعدادی که ابوالفضل داره ممکنه یه نابغه محسوب بشه و دلگیرم  از دو تا  کمتر از آدم که اسم پدر و مادر رو یدک میکشن و با خودخواهی خودشون یه آدمو بدخت کرده اند و الان هیچ معلوم نیست کجا هستند  و بیشتر از همه از اون بالایی دلگیرم که هنور ناامید نشده و تمومش نمیکنه.

۲ نظر ۸ + ۰ -

" اگر خدا بودم (3)"

اگر یک روزی خدا می آمد و می گفت : " خدا بشو" بهش می گفتم " بنده ام ، نمی دونی چقدر کیف داره این بالا بنشینی و آدم ها رو کنار هم بچینی."

یکی از هزار تا اگر خدا بودم هایم .

۱ نظر ۴ + ۰ -

" لیفانِ ایکس شصت "

+ داری به چی فکر می کنی؟

- به کسی که این ماشین و طراحی کرده

+ چشه مگه؟

_ می دونی شبیه چیه؟ یه آدم دراز و تصور کن که شلوار سفید پوشیده بعد پاچه های شلوارشو زده بالا، بالاتر از زانو هاش؛ داره راه می ره. خیلی شبیه این ماشینه هست .

+ دیوونه ای بخدا

- . . .


+ امسال پاییز داره زود میره (جمله ی خبری)

۴ نظر ۴ + ۰ -

" کاش یکی حرف زدن یادم بدهد! "

بافت ِ زرکشی اش را توی دامن پِلیسه مشکی رنگی اش سفت کرده بود، پالتوی خاکستری و جوراب های خاکستری ای داشت. موهایش بلند بود، تا کمرش می ریخت؛ گیره سر زرشکی رنگی توی موهایش بود. دو تا چشم مشکی غمگین توی صورت گردِ سفیدش بیداد می کرد. قد اش تا کمر مادر تقریبا قد کوتاهش می رسید. توی ایستگاه پوستچی سوار شدند. پنج دقیقه ای که گذشت، مادرش گفت : "چند بار بهت بگم خجالت نکش، سرتو بالا بگیر و حرفاتو بزن، هرچی بهت میگم اول تو باید سلام کنی انگار هیچی، نکنه یادت میره؟ سکوت میشه بین مادر و دختر ، مادر دوباره سرشو از پنجره می گیره و میگه : توی مدرسه باید حرفاتو به خانمتون بگی، یاسمن خانم هیچکس یه دختر خجالتی رو دوست نداره؛ کافیه ببینم دوباره اینجوری خجالت می کشی . " دوباره سکوت می شود؛ کوله ام را روی شانه هایم سفت می کنم، نگاهی یه یاسمن می اندازم - سرش توی یقه اش است -  پیاده می شوم و بقیه را نمی شنوم؛ تا اسناد پیاده می روم ، یک خیابان به تمام توی سرم می چرخد که " هیچکس یه دختر خجالتی رو دوست نداره."
۲ نظر ۸ + ۰ -

" شما هم این روزا وقت کم میارید؟! "

آخرین باری که اینقدر ی خسته بودم را یادم نمیاد، خسته جسمی و راضی از تمام کارایی که کردم ، یه خستگیِ خیلی خوب. درد ریشه های موهاتونو تا حالا حس کردید وقتی که کش موهاتونو باز میکنید، چه حس دردناکِ خوبیه، دقیقا همینجوریه، از یک طرف دیگه نمیدونم چطور مغزمو خاموش کنم و بخوابم، و حتما این اولین شب از این چند ساله اخیره  که دوست دارم فردا و البته فردا ها برسند تا من زودتر به کارام برسم .


+ یه پسر همسایه داریم جدیدا هرموقع می بینه منو، میگه خسته نباشید حالا میخواد هفت صبح باشه، میخواد 10 صبح باشه، میخواد 12 ظهر باشه یا حتی 12 شب.

۳ نظر ۵ + ۰ -

" لامپِ بالا سرش سوخته "

معضلی که این روزها دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم ، چیزی نیست جز آینه ی خونمون، آینه ی  قدی جلوِ در؛ همه چیزو در حد خیلی خوب و دلچسب و بهتر از خودت نشون میده، طوری که خط چشماتو عالی نشون میده، رنگِ لبِ جدیدتو اوف ف ف . صاف بودن صورتو که بزارید اصلا نگم. ابروهای کمون ، چشای گربه ای ( :| ) برات سوت میزنه و راهیت میکنه . بعد همین که پاتو میزاری بیرون توی اولین آینه که خودتو میبینی ، می فهمی نامرد چه خیانتی بهت کرده. طوری که یکی از چشمات اصلا خطِ چشم نداره، موهای پشت لبت یکی در میون با طول اِن متر مشخصه، دور و بر لبت رنگیه ، کلا اینکه شکلِ آدم نمی دی ولی اون نامردی نکرده و تو رو  به بهترین نحو به نمایش گذاشته.

+ آدما وقتی از خودشون حالشون بهم میخوره شروع می کنن به تغییر کردن. اینو من نمیگم، نمیدونمم کی میگه ولی احساس میکنم کاملا حقیقت داره.
۴ نظر ۵ + ۰ -

" مرض "

شده به جایی برسید که ندونید چتونه؟! دو ساعته دارم فکر میکنم که چمه، تا بعد بهش فکر کنم و یه "به درکِ " جانانه ببندم بهش و از این حال بیام بیرون؛ ولی حقیقت اینه که اصلا نمیدنم چمه.


۵ نظر ۵ + ۰ -

"بیست و چهار سالگی "

فردا بیست و چهار سالگیِ من تمام می شه و من بدترین حس دنیا رو دارم. هفتم این آبان ماه ، بیست و چهارسالگیِ من پاشو گذاشته بیخ گلوم و داره خفم می کنه و منِ لعنتی نمی تونم کاری کنم. لعنتی یه حس معلق بودن داره، یک بغضِ لعنتی تر که بیشتر از من سن داره انگار. لعنتی ترینِ حس دنیاست بیست و چهار سالگیِ من.


۱۱ + ۰ -

" فصلِ فصلم، هجوم آبان هاست * "

نشسته بود پشت میزش، تمام چیزایی که گفته بودمو لیست می کرد، کارش که تموم شد عکس گرفت، گقت می فرسته تو گروه تا همشونو بتونن برام بخرن. نیم ساعتی گذشت بود؛ غرق کارش بود صداش زدم؛ گفتم یه دوستِ پسر هم به لیستت اضافه کن؛ فقط تا هفتم. بلند میزنه زیر خنده.

+ آبان که شروع میشه استرس عجیبی دارم. بدون دلیل.

*علی رضا آذر


۸ نظر ۵ + ۰ -

" مادر ها، صبورند !! "

 مار، پل هوایی، تنگنا و تلفن جواب دادن، هیچ کدام هیچ کدام به اندازه این ترس ندارد که صبح به محض اینکه چشم هایت را  باز می کنی فقط یه جمله یادت بیاید؛ " آخر شب یادت نره ظرفِ روی گازو بذاری یخچال."  لامصب حسِ سقوط آزادی را دارد که هیچ وقت تجربه اش را نداشته ام .

۳ نظر ۶ + ۰ -

"شکنجه "

برایِ من که چند سالیه قایم شدن از مردم کارم شده بود، برایِ من که صحبت کردن توی جمع رو فراموش کرده  بودم،برای من که توجه کردن به بقیه رو یادم رفته بود، برای من که شعور اجتماعی م داشته میل میکرده به صفر؛ نشستن توی یک جمع پنج نفره یِ نه چندان آشنا، که مجبور باشی همزمان هم حرف بزنی، هم به بقیه توجه کنی و هم شعور اجتماعی خرج کنی و هم لبخندِ دیپلماتیک تحویل بدی عذاب آور بود؛ طوری که وسط هایش نفسم می رفت. امروزِ من یه تجربه ی مبهم دیگه بود که بی رحمانه میزد توی گوشم که ببینم کجام، و چقدر دور شدم از خیلی چیزا و مغموم تر از قبل بپیچم توی خودم.


+الآن توی سرِ من هزار و یک چیز دارند بالا و پایین میرن که نوشته بشن، اما راه به جایی نمی برند، همه چیز به هم ریخته هست، درست مثل مخلفات اُملتی (اُملتِ یونانی) که نصفه خوردم.

۳ نظر ۶ + ۰ -

" حالا، چی بخورم؟ "

 من با این سن ام تا حالا هیچ وقت توی کافه صبحانه نخورده ام،همیشه ی خدا هم کله ی صبح که می دیده ام خیلی ها توی کافه صبحانه میخورند، با خودم گفته ام این ها چقدر آدم های با کلاسی هستند.فردا، من در آستانه ی بیست و چهار سالگی از قرار روزگار ساعت نُه صبح دعوت شده ام به فلان کافه به صرف صبحانه. این هم یکی از تجربه های مبهم این روزهای من محسوب می شود، تجربه ی با کلاس بودن هرچند اگر اینطور نباشد. فقط چیزی که می ماند این وسط، من چی بخورم؟!!!
۹ نظر ۵ + ۰ -

"این، منم "

به حدی از زندگی مسالمت آمیز با مورچه ها رسیده ام که وقتی می خواهم بیسکویتی را بخورم ، قبل از هر چیزی بیسکویتی را پودر کرده برای مورچه های روی فرش می ریزم بعد خودم بیسکویت می خورم ؛ البته ناگفته نماند که  فقط در چهار دیواری اتاق خودم ، تاکید می کنم فقط چهار دیواری اتاق خودم.

۸ نظر ۱۱ + ۰ -