این روزهایِ من

من ، یک آدم معمولی ام!

" اضغاث احلام "

 

داشتم پله ها را پایین می رفتم .داشت پله ها را بالا می آمد . سرم پایین بود .کفش هایش را شناختم. نمی دیدمش . از پاگرد که بالا رفت ایستاد . برگشت آمد توی پاگرد . گفت بایستم . صدایم نزد فقط گفت بایستم . پله ی هفتم را ایستادم ولی بر نگشتم. محکم تر از قبل گفت که برگردم. برگشتم ولی نگاهش نکردم. این بار محکم تر گفت که نگاهش کنم. سرم را بلند کردم . پیراهنِ چارخونه ی مردانه ی آستین کوتاهِ سفید و سبز کاهویی پوشیده بود ، شانه هایش مثل همیشه افتاده بود ، دکمه ی بالایی اش را بسته بود برای اولین بار شاید ، انگار که می خواست خودش را خفه کند ، یقه اش مرتب روی هم افتاده بود ، پیراهنش اتو داشت مثل همیشه. محکم گفت که نگاهش کنم ولی سرِ من بالا تر از یقه اش نرفت . دست خودم نبود ، نمی توانستم نگاهش کنم.  چیزی نگفت. می دانست که نگاهش نمی کنم . ساکت شد . با صدای نسبتا آرامی گفت فُلان چیز را تازه شروع کرده به گفتن . گفت که کلاس اش شلوغ تر شده. داشت می گفت آقای فُلانی سراغ ام را گرفته که چرا ، سرم را بالا تر بردم ، نگاهش کردم  ، فقط نگاهش کردم  ، باقی حرفش را نزد ، پوزخند اش را که دیدم عقب عقب راه افتادم  ، آرام آرام پله ها را پایین آمدم  . توی پاگرد ایستاده بود . دیگر صدایم نزد. احتمالا فقط با پوزخند نگاه می کرد . داشت توضیح می داد  در مورد چیزهایی که من نمی خواستم. نگفت که برگردم . نگفت که پشیمان است . و من مصمم تر از بیداری هایم لب هایم را دوخته بودم که مبادا حرفی بزنم. ناخن هایم را  کف دستم فشار میدادم که مبادا بغض کنم. توی خواب هم می دانستم  همه ی این ها به ضرر من هست. با صدای امیر امیر گفتن مامان بیدار شدم  . زیر لب امیر امیر می گفتم. چشم هایم را که باز کردم تازه یادم آمد مامان این روزها بابا را صدا میزند امیر . 


۰ نظر ۰ + ۰ -

" یک جای دیگه "

یک جای دیگه لازم بود 

لازم بود

لازم بود

لازم بود 

لازم بود

لازم بود 

نبود؟

۰ نظر ۰ + ۰ -